طرحواره از دیدگاه پیاژه:

نظام پیاژه در تبیین تحول ذهنی، تا حدود زیادی تحت تأثیر آموزش ها و کار اولیه او به عنوان یک زیست شناس قرار داشت.

هنگامی که پیاژه به عنوان یک زیست شناس کار می کرد، تعامل نرم تنان با محیط پیرامونشان توجه او را جلب کرد و وی را تحت تأثیر قرار داد.

 

نرم تنان نیز مانند هر موجود زنده دیگری، پیوسته خود را با تغییراتی که در شرایط محیطی شان رخ می دهد، منطبق می کنند.

بر اساس همین یافته، پیاژه نتیجه گرفت که کنش های زیستی، کنش هایی هستند که برای انطباق با محیط مادی و سازمانهای محیطی انجام می شوند.

 

همچنین، معتقد شد که ذهن و بدن جدا از هم کار نمیکنند و قوانین حاکم بر فعالیت ذهنی و روانی، نظیر همان قوانین حاکم بر فعالیت زیستی است.

این اعتقاد پیاژه را بر آن داشت تا تحول ذهنی را بیشتر به همان روش تحول زیستی، تفسیر و تبیین کند.

او اعمال شناختی را اعمالی می دانست که برای سازمان دادن محیط و انطباق با آن انجام می شوند.

 

البته این مطلب به هیچ وجه بدین معنی نیست که رفتار ذهنی را کاملا می توان نظیر کنش زیستی دانست، اما می توان نتیجه گرفت که مفاهیم مربوط به تحول زیستی می توانند در بررسی تحول ذهنی سودمند واقع شوند.

در واقع، پیاژه ادعا کرد که اصول اصلی تحول شناختی، شبیه همان اصولی اند که در تحول زیستی وجود دارند. پیاژه، سازماندهی و انطباق را دو فرآیند مجزا نمی دانست.

 

از دیدگاه زیست شناختی، سازماندهی را نمی توان از انطباق جدا دانست، مکانیسمی واحد با دو فرآیند مکمل
که در آن، سازماندهی جنبه درونی چرخه ای است که انطباق، بعد بیرونی آن را تشکیل می دهد.

 

از نظر پیاژه، فعالیت ذهنی را نمی توان از کل کارکرد ارگانیسم، جدا انگاشت. از این رو پیاژه کارکرد ذهنی را شکل ویژه ای از فعالیت زیستی در نظر می گیرد و معتقد است که فعالیت ذهنی و زیستی، هر دو، بخشی از یک فرآیند کلی به شمار می روند که ارگانیسم از طریق آن خود را با محیط منطبق کرده و تجارب حاصل را سازمان می دهد.

 

برای آنکه بتوان فرآیند سازماندهی و انطباق ذهنی را، آنگونه که مورد نظر پیاژه است، درک کرد، ابتدا لازم است با چهار مفهوم شناختی اصلی آشنا شویم.

این مفاهیم عبارتند از : طرحواره، درون سازی، برون سازی و تعادل جویی. این مفاهیم برای تبیین این مطلب که تحول شناختی چگونه و چرا رخ می دهد، مورد استفاده قرار می گیرند. ما در اینجا به تعریف طرحواره می پردازیم.

طرحواره

پیاژه معتقد بود که در ذهن نیز ساختارهایی وجود دارند و از این لحاظ می توان گفت که بین ذهن و بدن شباهت زیادی وجود دارد.

مثلا در بدن تمام حیوانات ساختاری به نام معده وجود دارد که خوردن و هضم غذا را میسر می سازد. برای کمک به تبیین این موضوع که چرا کودکان (همه اشخاص) پاسخ های نسبتا ثابتی به محرکها می دهند و به منظور توجیه بسیاری از پدیده های مربوط به حافظه، پیاژه از کلمه طرحواره استفاده کرد.

 

طرحواره ها ساختارهایی شناختی یا ذهنی می باشند که فرد بوسیله آنها خود را با محیط پیرامونش منطبق می کند و بدان (محيط) سازمان می دهد.

طرحواره ها، ساختارهایی محسوب می شوند که می توان آنها را  ترجمان ذهنی وسایل انطباق زیستی در نظر گرفت.

برای مثال، معده، یک ساختار زیستی است که حیوانات برای انطباق با محیطشان، به خوبی از آن استفاده می کنند. به همین ترتیب، طرحواره ها نیز ساختارهایی هستند که همراه با تحول ذهنی، انطباق می یابند و تغییر می کنند.

 

مدارک به دست آمده، وجود چنین ساختارهایی را تأیید میکند. معده به عنوان یکی از اندامهای بدن، یک شیء واقعی است، اما طرحواره ها، اشیایی واقعی نیستند، طرحواره ها به عنوان مجموعه فرآیندهایی تعریف شده اند که در سیستم عصبی جریان دارند.

از این رو، طرحواره ها ماده نبوده و دیدنی نیستند، بلکه وجود آنها بر اساس شواهد مختلف استنباط شده است و جزو سازه های فرضی به شمار می روند.

 

ساده ترین تعریفی که می توان از طرحواره ها ارائه نمود، تعریف آنها به عنوان مفاهیم یا طبقات است.

قیاس دیگری که بدین منظور می توان ذکر کرد، تشبیه طرحواره ها به بایگانی نمایه هاست. در این بایگانی هر کارت نمایه، معرف یک طرحواره است.

بزرگسالان، کارت ها یا طرحواره های زیادی دارند. این طرحواره ها برای پردازش و شناسایی محرکات رسیده، مورد استفاده قرار می گیرند.

 

بدین گونه، ارگانیسم می تواند محرک ها را از یکدیگر تمیز و یا به یکدیگر تعمیم دهد. وقتی کودکی به دنیا می آید، طرحواره های (کارت های بایگانی) اندکی دارد، اما همگام با رشد کودک، طرحواره ها نیز به تدریج تعمیم یافته تر، متمایز تر و به طور پیشرونده ای بالغ تر می شوند.

طرحواره ها هیچ گاه از تغییر و تحول و نو شدن باز نمی مانند.

در واقع، به دنبال همین تحولات است که طرحواره های حسی – حرکتی دوران کودکی، به طرحواره های دوران بزرگسالی تبدیل می شوند.

 

برای روشن شدن مطلب، می توانید یک بایگانی نمایه را تصور کنید که درون سر یک کودک قرار دارد. در موقع تولد، در این بایگانی فقط چند کارت بزرگ وجود دارد که همه چیز روی آن نوشته شده است.

همان طور که کودک بزرگ می شود، کارتهای بیشتری باید در اختیار داشته باشد، تا طبقه بندی های در حال تغییر را در خود جای دهند. برای روشن شدن مطلب، کودک خردسالی را تصور کنید که همراه پدرش برای گردش به بیرون شهر رفته است.

همان طور که این پدر و فرزند در کنار هم راه می روند، در کنار یک مزرعه، چشم پدر به چیزی می افتد که بزرگترها آن را گاو می نامند.

طرحواره از دیدگاه پیاژه

او رو به پسرش می کند و می گوید: جان! به اون حیوان نگاه کن. اون چیه؟ جان سرش را به طرف مزرعه می چرخاند و چشمش به گاو می افتد.

در چنین مواقعی، حیرت و کوشش بسیار کودک، برای حل این مسأله، دیدنی است.

بالاخره، پس از کمی فکر کردن، جان می گوید: اون یه سگه! اگر فرض کنیم که جان در پاسخ دادن صادق بوده است، می توانیم از جواب او چند استنباط کنیم، از جمله: جان به مزرعه نگاه کرد و گاوی را دید.

 

پس از روبه رو شدن با آن محرک جدید (او تا به حال هیچ گاوی ندیده بود)، سعی کرد با مراجعه به بایگانی کارتهایش جای این محرك جديد را روی یکی از کارتها پیدا کند

با توجه به چیزهایی که جان می شناخت، محرک جدید (گاو) بیش از همه به سگ شبیه بود، در نتیجه او هم حیوان جدید را سگ معرفی کرد (بایگانی با طرحواره سگ).

 

از نظر پیاژه، کودک فوق، طرحواره هایی در ذهن خود دارد. این طرحواره ها را می توان مفاهیم، طبقات یا کارت هایی دانست که در یک بایگانی قرار دارند.

وقتی کودک مذکور با یک محرک جدید مواجه شد، سعی کرد آن را با طرحواره ای که در اختیار داشت تطبیق دهد.

بنابراین، پسر بچه فوق به گونه ای کاملا منطقی، گاو را سگ نامید، زیرا از نظر او ویژگی های گاو با ویژگیهای یک سگ شباهت زیادی داشتند.

 

گاو درون مزرعه، تمام معیارهایی را داشت که او برای یک سگ می شناخت. در این مرحله ساختارهای کودک به او اجازه درک تمایز سگ و گاو را نمی دهند، اما درک تشابهات بین آن دو را میسر می سازند.

طرحواره ها، ساختارهایی ذهنی هستند که رویدادها را آنگونه که ارگانیسم درک می کند، سازمان می دهند و آنها را بر حسب ویژگیهای مشترکشان به گروه های مختلف تقسیم می کنند.

 

بنابراین طرحواره ها، رویدادهای روانی تکرار پذیر محسوب می شوند، زیرا کودک با تکیه بر طرحواره هایی که در اختیار دارد، بارها محرک های دریافت شده را به شیوه یکسانی طبقه بندی خواهد کرد.

 

اگر کودکی پیوسته ، گاوها را در زمره سگ ها طبقه بندی کند، ما می توانیم درباره ماهیت مفاهیم کودک (طرحواره های گاو و سگ) به استنباطاتی دست بزنیم.

به هنگام تولد، طرحواره ها از ماهیتی بازتابی برخوردارند. بدین معنی که با توجه به فعالیتهای حرکتی ساده ای که ویژگی بازتابی دارند، مثل مکیدن یا چنگ زدن، می توان به وجود این قبیل طرحواره ها پی برد.

 

بازتاب مکیدن نشان دهنده یک طرحواره بازتابی است. هنگام تولد، معمولا نوزاد هر چه را که در دهانش گذاشته شود (نوک پستان با انگشت) می مکد، پس می توان نتیجه گرفت که هیچ تمایزی وجود ندارد و آنچه که هست طرحوارهای کلی و منفرد به نام طرحواره مکیدن است.

به فاصله کوتاهی پس از تولد، کودک تمایز بین محرک ها را فرامی گیرد؛ به وقت گرسنگی، تنها محرکاتی پذیرفته می شوند که حاوی شیر (یا مثل آن) باشند و محرک های بدون شیر پذیرفته نمی شوند. در این مرحله، می توان تمایزگذاری بین محرک ها را مشاهده کرد.

 

به گفته پیاژه، در این مرحله، کودک دارای دو نوع طرحواره مکیدن خواهد بود؛ یکی برای محرک های حاوی شیر و دیگری برای محرک های فاقد شیر.

 

البته، در این دوره طرحواره ها هنوز ذهنی (به مفهومی که ما معمولا از این کلمه انتظار داریم) نیستند. طرحواره ها بازتابی اند. گرچه، نوزاد در محیط محدود خود، تمایزهایی می گذارد، این تمایزها به دلیل امکانات بازتابی و حرکتی فطری نوزاد است.

این قبیل تمایزها که در ابتدایی ترین سطح خود صورت می گیرند، مقدمه ای برای فعالیتهای ذهنی بعدی اند.

 

همان گونه که کودک رشد میکند، طرحواره ها نیز تمایز بیشتری می یابند؛ از وابستگی آنها به اندامهای حسی کاسته، تعدادشان بیشتر می شود و ارتباطات بین آنها نیز به طور فزاینده ای پیچیده تر می شود.

نوزاد، فقط تعداد معدودی طرحواره دارد که با استفاده از آنها می توانید تمایزهای بسیار محدودی را در محیط اطرافش قائل شود.

 

بر عکس، یک بزرگسال در مقایسه با دوران خردسالی اش، مجموعه ای بسیار گسترده و پیچیده از طرحواره ها را در اختیار دارد که با استفاده از آنها می تواند به تمایزهای زیادی در محیط خویش دست بزند.

طرحواره های دوران کودکی به تدریج و طی فرآیندهای انطباق و سازمان دهی به سمت طرحواره های دوران بزرگسالی گسترش می یابند.

 

اگر تصور کنیم که طرحواره ها تغییر ناپذیرند و کودک داستان ما، از این پس، همیشه گاوها را سگ می نامد اشتباه کرده ایم. بدیهی است که چنین چیزی نمی تواند درست باشد.

همان گونه که بر توانایی کودک در تعمیم محرك ها افزوده میشود، طرحواره های او نیز به تدریج دقیق تر و تمایز یافته تر می شوند.

فرض می شود که پاسخ های کودک، در هر سنی که باشد، نمایانگر ماهیت مفاهیم با طرحواره های او در همان سن می باشند.

 

وقتی طرحواره های کودکی را که در مثال قبل گفتیم، مورد بررسی قرار دهیم، در می یابیم که از نظر او کاملا منطقی است که گاو را سگ بنامد. طرحواره ها بر حسب رفتار آشکار کودک تعریف می شوند. (یا در آن انعکاس می یابند)

با وجود این، طرحواره ها چیزی بیش از رفتارند؛ آنها ساختارهایی درونی اند که رفتار را شکل می بخشند. آن دسته از الگوهای رفتاری که در طول فعالیت شناختی بارها تکرار می شوند، در واقع، انعکاسی از طرحواره ها به شمار می روند.

 

یک طرحواره، به نوبه خود حاوی کلیت یا مجموعه ای از توالی های عملی مشابه، اما مجزا از هم است. بنا به اظهار پیاژه :

هر طرحواره، ضمن آن که با تمام طرحواره های دیگر ارتباط دارد، خود کلیتی است با اجزای متفاوت.

چون طرحواره ها، ساختارهای تحول شناختی و همواره در حال تغییر می باشند، لذا باید تلاش زیادی جهت رشد و تحول آنها صورت گیرد.

 

مفاهیم بزرگسالان و کودکان با هم تفاوت دارند. مفاهیم که طرحواره ها قرینه های ساختاری آنها محسوب می شوند، پیوسته در حال تغییرند.

طرحواره های شناختی یک بزرگسال در طرحواره های حسی – حرکتی دوران کودکی وی ریشه دارند. فرآیندهایی که مسؤول چنین تغییری می باشند، درون سازی و برون سازی نام دارند.

 

منبع : تحول شناختی و عاطفی از دیدگاه پیاژه

مترجمان : سید امیر امین یزدی ، جواد صالحی فدردی

سامانه مشاوره آنلاین HiExpert

مقالات پیشنهادی